|
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:50 :: نويسنده : ویدا
ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند: " پروین عزیزم، عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم . با عشق ، خدا " پروین همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط هزار و صد تومان داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟" پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم برای مهمانم خریده ام." مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: " پروین عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق ، خدا " ![]()
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:48 :: نويسنده : ویدا
زنگ زدم اورژانس، می گم تصادف شده… آقاهه می پرسه کسی هم صدمه دیده؟ ********************************** گوشی موبایلم تو دستم بود . ********************************** یکی داشته ماهی میگرفته دوسش میگه داری ماهی میگری میگه:پــ نــ پــ دارم پشتک میزنم ********************************** یکی رو دماغش چسب زده بود . ********************************** رفتم دکتر (90 سالشه) به من میگه: مریضی؟ میگم: پـَـــ نــه پـَــ اومدم خاطرات جنگ جهانی رو با هم مرور کنیم. ********************************** داشتم یه گربه رو تو سبد می بردم صدای میو میوش کل خیابون رو برداشته بود … ********************************** با دوستم تو صف عابر بانک وایستادیم یارو با موتور اومده بقلمون میگه عابر بانک سالمه؟ گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ خرابه ما اینجا وایستادیم نوبتمون بشه با دکمه هاش اتل متل توتوله بازی کنیم ********************************** یه کف گرگی زدم تو صورتش ********************************** تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده ********************************** رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟ ********************************** دارم چایی می خورم داغ بود سوختم داداشم می پرسه سوختی؟ ********************************** با کامیونم زیر پل گیر کردم. پشت سرم هم چند کیلومتر ترافیک راه افتاده… ********************************** رفتیم رستوران گارسون اومده میگه:منو بیارم خدمتتون؟؟؟ ********************************** - آخه تو آدمی؟؟؟؟؟ ********************************** گاو اولی : ماااااااااااااااا ![]()
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:41 :: نويسنده : ویدا
![]()
چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:38 :: نويسنده : ویدا
مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا ![]()
سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, :: 9:46 :: نويسنده : ویدا
عشق یعنی:دمپایی هاشو گرم کردن(خودت داری یخ میزنی بعد بخوای یه چیزه دیگه رو هم گرم کنم!!) ![]()
سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, :: 9:44 :: نويسنده : ویدا
هیچ انتظاری از کسی ندارم! ![]()
سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, :: 9:43 :: نويسنده : ویدا
زنـــــها مثل ســـکوت هستند... ![]()
سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, :: 9:29 :: نويسنده : ویدا
قانون صف:اگر شما از يک صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد."معمولا این از بد شانسی آدماست"
![]() قانون تلفن:اگر شما شماره اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمير:بعد از اين که دست تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه:اگر چيزي از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترين گوشه ممکن خواهد خزيد. قانون معذوريت:اگر بهانه تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين تان، ديرتان خواهد شد."بد بختی که شاخ و دم نداره" قانون حمام:وقتي که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن:احتمال روبرو شدن با يک آشنا وقتي که با کسي هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي يابد. قانون نتيجه:وقتي مي خواهيد به کسي ثابت کنيد که يک ماشين کار نمي کند، کار خواهد کرد."ضایع شدی رفت" قانون تئاتر:کساني که صندلي آنها از راه روها دورتر است ديرتر مي آيند. قانون قهوه:قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيس تان از شما کاري خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشيد."آی حرص آدم اون موقع در بیاد" ![]()
چهار شنبه 9 فروردين 1391برچسب:, :: 8:56 :: نويسنده : ویدا
فاحشه کسی است که
در زندگیش از همخوابگی با بزغاله نگذشته است، اما قصد دارد با دختر باکره ازدواج کند. (صادق هدایت)
![]()
چهار شنبه 9 فروردين 1391برچسب:, :: 8:55 :: نويسنده : ویدا
![]() ![]() |